تبليغاتX
ایام

ایام

دست نوشته های من

عجب دوره ای شده؟ آدم چه تیپ و قیافه هایی که نمی بینه؟ خدایا رحم کنم. به قول شاعر : واینک آخر الزمان..................
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 21:55 توسط امیر | |
انسان چیست؟ نظر بگذارید.....................................................
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 15:21 توسط امیر | |
این بحث آنفلوانزای خوکی تمامی ندارد. این خوکها نمی خواهند که دست از سر ما بردارند. بابا خسته شدیم. البته به نظر من اگر مدارس را برای ۱ هفته تعطیل کنند، اپیدمی این بیماری از بین می رود. حالا چه انسانیش چه خوکیش. مدارس هم جزو مراکز عمومی محسوب می شوند. بنابراین به نظر من اگر مدارس بسته شوند، راه عالی خواهد بود. ۲ دبیر و یک دانش آموز قربانی شده اند. حالا این وسط یکی نیست  بگوید که وزارت آموزش پرورش چرا حرف گوش نمی دهد؟  خانم دکتر وحید دستجردی وزیر  بهداشت درمان و اموزش پزشکی ایران می گوید مدارس باید تعطیل شوند اما این آموزش و پرورش دست بردار نیست. بابا به حرف این وزارت بهداشت گوش کنید. بعدا پشیمان می شوید. حالا خداوند شر این خوک ها را کم کند. توی کلاس ما از ۲۸ نفر که تقریبا همه به نوبت مبتلا شده اند. حالا آقای وزیر آموزش و پرورش حرف گوش نمی کنی؟

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 20:0 توسط امیر | |
سلامی دوباره و پس از مدتها به دوستان گلم که خیلی وقته از طریق این وبلاگ باهاشون صحبت نکردم.

مدارس، درس و این جور چیزها خیلی زمانم رو مشغول کرد. در ضمن سوختن مودم هم پارازیت دیگری بود. به همین دلیل از شماها دور بودم. حالا دوباره سعی می کنم، چند روز یکبار آپ کنم.

اتفاق های زیادی افتاده که باید شرحشون بدم. تا آپ بعدی همین جا همین ساعت، مواظب خودتون باشید. بای.................................................................

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:49 توسط امیر | |
مدرسه..................................................................................................................

............................................................................................................................

............................................................................................................................

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 21:36 توسط امیر | |
تصمیم گرفتم قبل از شروع مدارس یک تغییر دکوراسیون انجام بدهم. خوب یکی از خوانندگان وبلاگ پیشنهاد این را داد که قالب وبلاگ را عوض کنم. من هم به خواسته ی این خواننده چون معقول بود عمل کردم. حالا جدا از قالب وبلاگ یک بخش دیگری هم به صفحه ام اضافه شده است. بخش فال حافظ. می خواستم که هر روز یک فال بر روی وب قرار بدهم. اما وقتی کد این بخش را در سایت نایت اسکین دیدم، خوشحال شدم. این بخش پایین آمار نمایش داده شده است. کدش هم زیر بخش قرار گرفته که دوستان در صورت علاقه می توانند در وبسایتشون قرار بدهند. از مدیریت سایت نایت اسکین هم تشکر می کنم.

بابت این قالب های زیبا.

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 12:34 توسط امیر | |
انگار همین دیروز بود که بعد از امتحانات می رفتیم شیطونی. بعد هم با ترس از اینکه از هم جدا بشیم به سمت خونه هامون رفتیم تا ۳ ماه حال کنیم. اما حالا دوباره باید برگردیم سر کلاس. دوستی هایی محکم می شوند. اما این آغاز برای من حداقل کمی هم بوی جدایی میدهد. خدایا کمکم کن...................................................................................................................................

........................................................................................................................................

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 12:26 توسط امیر | |
شعله کشیدن یک عشق دیرینه خیلی سوزاننده است. عشقی که نمی دانی آیا طرف مقابلت تو را دوست دارد یا نه؟ اما حداقل این را می دانی که تو او را می پرستی با تمام وجودت. نمی توانی بهش بگویی. نمی دانی عکس العملش چه خواهد بود. اما از این می ترسی که اگر نداند تو چه شب هایی به خاطرش گریسته ای، و چه روز هایی که به انتظارش نشسته ای... برود و دل به دیگری ببندد. نمی توان گفت. شاید او هم در خلوت به همین درد مبتلاست. شاید تو را دوست دارد و شاید هم دیگری را. خیلی سخت است اگر که در چنین شرایطی باشی. انگار توی برزخ به سر می بری. توی کما. تکلیفت معلوم نیست. به خصوص اگر نتوانی احساست را بیان کنی. این عشق آولین عشق زندگیم نیست اما انگار با بقیه فرق قابل درکی دارد. این یکی کل زندگی ام را تغییر داده است. در هر لحظه فکر می کنم اگر کار خوبی انجام دهم، خدا مرا به او می رساند. در هر لحظه ای نامش را می برم. خوابش را می بینم. سعی می کنم در هر کاری موفق شوم تا بتوانم که با کوله باری از موفقیت به سوی او بشتابم. به سوی او که دردش لا علاج است. درد عشقش را می گویم. نگاهش. موهای زیبایش و آن خنده های دلنشینش که مختص اوست. انگار خدا او را منحصر به فرد خلق کرده است. مانند تمامی مردمان این دیار. و انگار مرا جوری خلق کرده است که از دنیا او را بخواهم. او را که کلید حل معمای وجودم می باشد. معمایی که حلش اوست. خدایا کمکم کن تاحل شوم................................................ 
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 17:23 توسط امیر | |
امروز با دیدنش یک عشق قدیمی و بچگی باز زنده شد. عشقی که قدمت بالایی دارد. دوستش دارم. خنده هاشو. نگاه های مهربانانه اش را و همه ی کلماتی که وقتی از دهانش خارج می شوند زیبا می شوند. زیبایی که خدا به او هدیه داده است. آتش عشق دوباره به دامانم افتاد و مرا خواهد سوزاند. عشق دوران کودکی. باتمام وجود به اونی که احساسم را نسبت به خودش نمی داند:

  دوستت دارم از انتهای قلبم

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 21:57 توسط امیر | |
به زودی از این آدرس رخت می بندیم و به بلاگ اسپات می رویم.

خبرتون می کنم.

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 17:33 توسط امیر | |